تبليغاتX
آرمان

آرمـــــــــــــــــــان

دفتر یادداشتهای ِ یک آرمان

همه چیز از یاهو مسنجر شروع شد... و دوست ناباب
 +  نوشته شده در ساعت 13:19  توسط آرمان  |  لینک‌ دائم |  برچسب: ایکس
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

سه شنبه 3 اردیبهشت1387
کنتور بلاگ نشون میده که فردی با جستجوی ِ عبارت ِ "در مورد موتور آرمان" به اینجا رسیده، فرد دیگری با جستجوی ِ عبارت ِ "حال کردن" سر از اینجا در آورده! و فرد دیگری هم با عبارت "احساس یک دختر" به این آدرس رسیده است!
اول‌َن من هر گونه ارتباط َم رو با هر گونه "حال کردن" ای تکذیب می‌کنم!. شوما اگه خاستی سرچ بزن "تو پاچه رفتن"، ما در خدمت‌یم!‌ اصل‌َن ما تخصص ِمون ِ که بره تو پاچمون! "خشتک پارگی" هم سرچ کردی، آشنا دارم برات!
ثانی‌َن، اینکه سرچ زدی "احساس یک دختر"، معلومه هم در زمینه‌ی ِ اینترنت تعطیلی! هم در زمینه‌ی ِ "دختر"! اشکال نداره، از خودت ناامید نشو، یکی می‌شناسم سرچ کرده بود: "مقاله"!
و آمممااااا...! "در مورد موتور آرمان":
ببین داداش، موتور آرمان یک موتور ِ تک سیلندر ِ دو زمانه‌ی ِ دوگانه‌سوز ه ِ. دوزمانه میشه: اول ترم و آخر ترم، اول ترم هوا میکشه توو، و آخر ترم دود میده بیرون! ۲ گانه‌سوز َم هست، هم با انگیزه کار میکنه، هم با تو پاچه رفتن! البته چند سالی ِ انگیزه کم‌یاب شده و خُب...
 +  نوشته شده در ساعت 22:27  توسط آرمان  |  لینک‌ دائم |  برچسب: ایکس
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

شنبه 24 فروردین1387
نسل آدم‌هایی که قبول ِ ش نداشتند، منقرض شده!!

پی‌نوشت: دوست ِ زیست‌نوچه‌ای (دانشجوی ِ زیست‌شناسی) با شوق و ذوق می‌گفت: قوانین فیزیک هم احتمالا با انتخاب طبیعی به این شکلی در اومدند که الان هستند!

نیازمندی‌ها: به مقدار  ِ قابل‌توجهی «می‌‌یـوتــِی‌شـِن» نیازمندیم!
پی‌نوشت ۲: یکی «انتخاب‌ طبیعی» ابطال‌پذیره، یکی هم باور‌های ِ مادر بزرگ ِ جد پدری ِ عمه‌ی ِ من به «قسمت» و «سرنوشت»!
 +  نوشته شده در ساعت 2:42  توسط آرمان  |  لینک‌ دائم |  برچسب: ایکس
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

پنجشنبه 15 فروردین1387
- آیا بنده وکیل َم؟
- عروس رفته خر بزنه...
 +  نوشته شده در ساعت 12:46  توسط آرمان  |  لینک‌ دائم |  برچسب: ایکس
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

یکشنبه 14 بهمن1386
نده آقا جان، نده!. آقای ِ دکتر، آقای ِ مهندس ِ داروساز، آقای ِ داروخانه‌چی! با تو ام؛ پول‌خوورد نداری چرا چسب ِ زخم می‌دهی!؟ اون که مغازه‌دار می‌دهد شکلات است؛ ش‌ک‌ل‌ات! تو اصل‌َن می‌دانی شکلات چیست؟ این که تو دادی چسب زخم است؛ چسب ِ زخ‌م! می‌دانی...
چسب‌ زخم شکلات نیست!.
پی‌نوشت: دیدی چکار کردی! مجبور شدم دستم را با چاقو بــِبــُــرّم.
 +  نوشته شده در ساعت 17:43  توسط آرمان  |  لینک‌ دائم |  برچسب: ایکس
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

شنبه 6 بهمن1386
در فاصله‌ی ِ این پُست و پُست قبلی، ۲ مادربزرگ‌َم و یک شوهر خاله‌َم از دنیا رفت. من این نوشته را به هیچ وجه برای ِ "هم‌دردی" نمی‌نویسم. تقریبَ‌ن "غم‌ای" در کار نیست. راست‌َش را بخواهید: ۲ تا مادربزرگ‌ها که به قول معروف این چند سال ِ آخر را قاچاقی زنده بودند!. لابد شما هم، مثل ِ این اطرافیان ِ من، الان در دل‌تان چند تا فحش حسابی نثار من کردید و مطمئن شدید که من آدم ِ بی‌احساس و سنگ‌دلی هستم. حق دارید!؛ شما که هیچ‌وقت مادربزرگ من را ندیده‌اید که چقدر بعد از نماز‌َش دعا می‌کرد، چقدر گریه می‌کرد و چقدر آرزوی ِ مرگ می‌کرد. مادربزرگ جان! به آرزویت رسیدی، اگر صدایم را می‌شنوی، تبریک می‌گویم. می‌دانم خیلی خوشحالی، راست‌َش کمی دلم برایت تنگ شد، ولی به خودم حق نمی‌دهم مثل این‌ سنگ‌دل‌ها درست روزی که تو به آرزویت رسیدی، این‌چنین شیون و ناله کنم. به خاطر شوهر خاله‌ام هم ناراحت نیستم. راستَ‌ش بیشتر به فکر دختر‌خاله‌هایم هستم و اینکه چطور می‌توانم کمک‌شان کنم.
از این‌ها بگذریم، موضوع ِ این نوشته چیز دیگری‌ست. دیروز، برای‌ ِ اولین بار، شاهد ِ مراسم ِ به خاک‌سپاری - به طور دقیق‌تر، شیوه‌ی ِ داخل قبر گذاشتن و تدفین ِ جنازه- بودم. هر چند به خاطر ِ شلوغی موفق نشدم خیلی از جزئیات را ببینم ولی باز هم تجربه‌ی ِ کم‌نظیری بود. این ‌مشاهدات بهانه‌ای شد برای ِ یک سلسله نوشته، که احتمال‌َن مقیاس ِ زمانی‌َش چند ۱۰ سال خواهد بود. این نوع جدیدی از وصیت‌نامه است که به مرور زمان تکمیل‌ خواهد شد. درباره‌ی ِ اکثر موارد ِ متعارف در وصیت‌نامه‌ها فعل‌َن برایم زود است که بنویسم‌. پس به نوع ِ نامتعارف َش می‌پردازم:
این نوشته در تاریخ ۲۶ ژانویه ی ِ‌سال ۲۰۰۸ (۶ بهمن ۱۳۸۶) توسط آرمان نوشته شده است. آرمان در کمال سلامتی و آگاهی این نوشته را می‌نویسد و عقل َش هم سر جای‌َش است.(اگر باورتان نمی‌شود، نمودار‌های ِ پنروز مربوط به خمینه‌ی ِ ریسنر-نوردسترم را برایتان توضیح می‌دهم، یا برایتان ثابت می‌کنم خمینه‌ی ِ با انحنای ِ منفی که به لحاظ ِ ژئودزیکی کامل است در R3 نمی‌نشیند. یا اصل‌َن ثابت‌ می‌کنم که هر خمینه‌ای در یک Rn ای می‌نشیند.)
۰- این نوشته به طور خاص به جنازه‌ی ِ آرمان مربوط می‌شود.
۱- من به هیچ وجه با به خاک سپاری ِ جنازه‌ ام آن‌طور که متعارف است موافق نیستم، هر کس من را به این طریق "زیر خاک کند" شب‌ها به خواب‌َش می‌آیم و دمار از روز‌گار َش در می‌آورم!. هر کس هم این نوشته‌ را خواند و اجازه داد با من بعد از مرگ این چنین رفتار شود بی‌نصیب نخواهد ماند.
۲- بعد از مر‌گم، اگر بخشی از بدن‌َم به درد بخور باشد، باید حتم‌َن استفاده شود. اگر کسی متولی این کار نشد که هیچ!، نصیب مامورین شهرداری خواهم شد، شاید هم گربه‌ها؛ در غیر این صورت تمامی بخش‌های ِ بدرد بخور َم را جدا کنید و استفاده کنید غیر از مغزم، که بسیار سمــّی و مهلک است. در بندهای ِ بعدی توضیح می‌دهم با مغزم چه‌کار کنید.
۳- مغزم را حتی به گربه هم ندهید که بخورد. از همبرگر‌های ِ بوفه‌ی ِ دانشگاه هم خطرناک‌تر است. می‌خواهم مغزم را بسوزانید، دمای ِ محیط کمتر از ۱۰۰۰ درجه کلوین نباشد، خیلی هم زیاد نباشد که خاکستر َش بخار شود.
۴- خاکستر مغزم را نگه دارید تا اولین باد پاییزی شروع به وزیدن کند. این خاکستر باید به محل خیلی بلندی برده شود که به دشت وسیعی چشم‌انداز دارد. {این قسمت هنوز کامل نیست و در ادامه‌ی ِ مسافرت‌های ِ کوه‌َم مشخص خواهد شد} موقع غروب، وقتی باد به سمت ِ خورشید در حال وزیدن است (تا ۱۵ درجه تولـِرانس دارد ولی نه بیشتر). خاکستر مغزم را در باد رها کنید.
۵- پس تا به اینجا واضح شد که کسی حق ندارد جنازه‌ی ِ من را به خاک بسپارد. آن را به باد بسپارید.
۶- بعد از مر‌گ‌َم هیچ‌کس حق ‌ندارد برای ِ من چیزی شبیه قبر یا مجسمه‌ی ِ یادبود یا هر کوفت‌وزهرمار ِ دیگری درست کند. به عبارت ِ دقیق‌تر هیچ کس حق ندارد هیچ موجودی خلق کند، (این موجود حتی نمی‌تواند یک خاطره باشد) که یاد‌آور ِ من باشد و باعث ناراحتی و غم دیگران شود. هر چه لازم باشد خودم درست خواهم کرد. ترجیح می‌دهم مردم با گفته‌ها و نوشته‌هایی که احتما‌ل‌َن از خود به جای خواهم گذاشت به یاد من بیفتند. اگر آن نوشته‌‌ها و افکار روزی به فراموشی سپرده شد، لیاقت ِ من بیش از آن باد ِ سرد ِ پاییزی نیست. خیلی‌ از آدم‌ها غروب می‌کنند.

پی‌نوشت: گفتم که! این نوشته را به خاطر دریافت ِ"هم‌دردی" ننوشتم. به نظر من "ابراز ِ هم‌دردی" بیهوده است، یا دست کم چیزی از درد ِ من نمی‌کاهد. درد و غم که کمیت ِ پایسته‌ای نیست!. درست مثل ِ شادی. اگر این نوشته به غم‌های ِ شما و به تبع آن «غم ِ کل ِ دنیا» افزود، متاسف‌َم. شما سعی کنید شادی را زیاد کنید. به‌زودی به کمک‌ِتان خواهم‌ آمد. همین.
 +  نوشته شده در ساعت 19:56  توسط آرمان  |  لینک‌ دائم |  برچسب: ایکس
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -