تبليغاتX
آرمان

آرمـــــــــــــــــــان

دفتر یادداشتهای ِ یک آرمان

۱- عجیب‌ترین اتفاقی که در ارتباط با موهای ِ بلند‌َم برایم اتفاق افتاد این‌ بود که: یک خانومی از فامیل‌های ِ دور، در اولین برخورد با من، فکر کردند که من دختر‌َم و دست‌شان را پیش آوردند تا با من دست بدهند، در همین حین که نگاهی هم به صورت بنده انداختند، با صدای ِ نسبت‌َن بلندی گفتند: "ای‌وای!" و سریع دست‌ِشان را عقب کشیدند!
۲- "واااااا موهاشووو..."، "بچه‌ها اونجارووو..." [من و الهام کمی دور می‌شوم] "هی آقا! خجالت نمی‌کشی موهاتو این‌قدر بلند کردی!؟" ...
مسیر روزانه‌ام کوچه‌ی ِ درازی است که در هر دو طرف َش مدارس دبیرستان دخترانه قرار دارد و این‌جملات را دختری خانمی از پشت سر من فریاد می‌زد و با دوستان َش می‌خندیدند. موضوع برای ِ من چندان عجیب نبود، ولی الهام کـلّی تعجب کرده بود!
۳- یکی از فامیل‌ها هم هر وقت خانه‌شان می‌رفتیم، با کنایه و لبخند ِ تمسخر آمیزی به من می‌گفت: "موهایت را با کامپیوتر کوتاه کرده‌ای!؟" [این عین جمله‌شان بود؛ حالا نمی‌دانم یعنی چه!] این تیکه انداختن‌ها و یک سری ماجرای ِ دیگر، وسوسه‌َم می‌کند که حدس بزنم، بنده خدا نگران بوده پسران ِ پاک َش با دیدن من "منحرف" شوند و موهای ِ‌شان را بلند کنند.
۴- یکی دیگر از فامیل‌ها زمانی (که من موهایم کوتاه بود) می‌گفت: "من از این پسر‌های ِ مو بلند متنفر َم، حاضر َم با دستان خودم خفه‌شان کنم! مخصوص‌َن آن‌هایی که موهای‌ِشان را از وسط باز می‌کنند!" بعد‌ها که من شرایط ِ این آقا را تمام و کمال داشتم، نمی‌دانم چرا از "خفه کردن" بنده منصرف شدند!
۵- یکی دیگر از آشنایان که به پسر َش در مورد موهای َش تذکر انضباطی داده بوده، با مخالفت فرزند دلبندشان مواجه شده، و ظاهر َن دعوایی بین‌شان پیش آمده. گویا در لابلای ِ این جروبحث پسر استدلال کرده که: "پس چرا موهای ِ آرمان بلند است؟" و پدر هم توضیح فرموده‌َند که: "آرمان فرق دارد! اون پسر درس‌خوانی هست ِش".(!!!)
۶- این سوال را هم که به کرات شنیده‌ َم: "چرا موهایت را بلند می‌کنی؟"
۷- این مدت (دیروز موهایم را کوتاه کردم) واقع‌َن برایم جالب بود نگاه آدم‌ها در کوچه و خیابان. شاید اگر نمی‌دیدم، باور نمی‌کردم هنوز هم، این‌ نگاه‌ها وجود دارد.

.........................................................

۸- پی‌نوشت: کاش من هم، به همان اندازه که تو مطمئنی، مطمئن بودم، به افکارَم، اعتقادات‌َم و اعمال‌َم؛ شاید آن‌وقت، جواب ِ سیلی‌َت را می‌دادم.
 +  نوشته شده در ساعت 2:21  توسط آرمان  |  لینک‌ دائم |  برچسب: اجتماعی
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

سه شنبه 30 بهمن1386
آقا من نقد‌َن پست قبلی‌ َم رو پس می‌گیرم. امروز سر کلاس ِ شیمی عمومی ۱ بودم، استاد عزیز داشتند سعی می‌کردند کمی کوانتوم مکانیک به مردم یاد بدهند و من هم همین‌طور در حال کظم‌ غیض بودم(!) و اگر موفق نمی‌شدم خودم را کنترل کنم، احتمال‌َن با کله می‌رفتم توی ِ دماغ استاد که این چرندیات چیه که به خورد مردم می‌دی!؟ چیزی نمانده بود که از کوره دربروم که استاد به رابطه‌ای به شکل ِ a+b=0 رسیدند و فرمودند: خوب پس هم a صفر است هم b، این خاصیت جمع است!!!!!!! (چند تا دیگر "!" می‌خواهید؟) و من چون دچار مرگ مغزی شدم دیگر هیچ اعتراضی نکردم! این ماجرا را برای ِ امیر مسعود تعریف کردم و او هم برایم جــُــک بامزه‌ای تعریف کرد، که شنیدن َش خالی از لطف نیست:
روزی از یک ریاضی‌دان، یک فیزیک‌دان، یک شیمی‌دان و یک کامپیوتر‌ ساینتیست خواستند ثابت کنند که تمام اعداد فرد بزرگتر از یک اول است. ریاضی‌دان سریع مرور کرد: ۳، ۵، ۷، ۹ نه آقا غلط است این گزاره!، فیزیک دان گفت: خُب ۳ که اول است، ۵ هم همین‌طور، ۷ هم همین‌طور ... ۹ هم م‌م‌م‌م ... تقریب‌َن اول است، ۱۱ و ۱۳ هم که اول اند و خوب پس این گزاره درست است. شیمی‌دان گفت: خوب ۳ که اول است، ۵ هم، ۷ هم که اول است، ۹ هم که اول است، ۱۱ هم، ۱۳ هم، ۱۵ هم، ۱۷، ۱۹، ۲۱، ۲۳، ۲۵، ۲۷ هم که اول است و ... خوب پس همه‌ی ِ اعداد فرد اول‌اند!. کامپیوتر ساینتیست هم گفت: ۳ که اول است، ۵ هم اول است، ۷ هم اول است ۷ هم اول است ۷ هم اول است ۷ هم اول است ۷ هم اول است ۷ هم اول است...
 +  نوشته شده در ساعت 21:58  توسط آرمان  |  لینک‌ دائم |  برچسب: اجتماعی
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

دوشنبه 29 بهمن1386
یاد َش بخیر، در دوران ِ راهنمایی معلم  ِ حرفه‌وفن‌‌ی داشتیم که ایشان بسیار به شبه علم علاقه‌مند بودند، و اتفاق َن هم، کلاس‌های‌شان برای ِ بچه‌ها از جذابیت‌های ِ خاصی بر‌خوردار بود. از اهرام مصر و مثلث برمودا گرفته تا آدم‌فضایی‌ها و تکنولوژی‌های ِ جدیدی که آمریکا کشف کرده - ولی کسی خبر ندارد(!) - می‌گفتند. یکی از بامزه‌ترین این شبه علم ها (البته شبه‌ علم که چه عرض کنم!) در مورد نظریه‌ی ِ نسبیت انیشتین بود. ایشان در باب ِ خفونت (!)  رابطه‌ی ِ E=mc^2 معروف انیشتین، چنین محاسبه کردند که: اگر پشه‌ای با جرم یک هزارم ِ گرم با سرعت نور حرکت کند، حاصل می‌شود: ۳۰۰٫۰۰۰ × ۰/۰۰۱= ۳۰۰ و توضیح فرمودند: این یعنی اینکه اگر این پشه با این سرعت به شیشه‌ی ِ اتومبیل برخورد کند، مثل این است که وزنه‌ای برابر با ۳۰۰ کیلوگرم با شیشه برخورد کرده است! (عدم توجه به واحد‌ها و برداشت غلط از این رابطه به‌ کنار؛ حتی C را هم به توان ۲ نرساند!)
 +  نوشته شده در ساعت 23:24  توسط آرمان  |  لینک‌ دائم |  برچسب: اجتماعی
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

پنجشنبه 25 بهمن1386
رشید‌پور برنامه‌ی ِ‌ جدیدی را مجری‌گری می‌کند به نام  ِ «ایران ۱۴۰۴»؛ چند روز پیش وجود ِ یک مدعو ِ آشنا من را پای ِ این برنامه نشاند. سمت راست یک المپیادی ِ جدید‌الورود به دانشگاه، یک دانشجوی ِ فوق لیسانس برق با کلکسیونی از "نخبگی" و سمت چپ یک نماینده مجلس درس‌خوانده‌ی ِ ام‌.آی.تی و برکلی؛ خلاصه این‌که یک "نخبه‌ی ِ جوان"، یک "نخبه‌ی" معمولی و یک نخبه‌ی ِ پیر. رشیدپور چرندیات َش را این‌گونه شروع می‌کند (به قول خود َش از "مهندس جوان" می‌پرسد): «تولید فکر یعنی چه؟ چطور می‌توان تولید فکر کرد؟». مهندس جوان هم چهار تا حرفی را که در مورد ِ‌تولید علم شنیده، آرام آرام سرهم می‌کند تا رشیدپور بپرد وسط حرف‌َش که: نه! منظور من تولید علم نیست تولید «فکر» است! حرف‌های ِ مهندس جوان عمل‌َن ناتمام می‌ماند و سراغ نخبه‌ی ِ دیگر می‌رود: "«مهندس» نظر شما چیست؟" ایشان هم ماجرا را می‌چسباند به انقلاب که برنامه به میمنت آن برگزار می‌شود و می‌گوید: باید یک حرکت انقلابی جدید داشت! رشید پور صندلی را می‌چرخاند و صحبت را با نماینده مجلس باز می‌کند، می‌گوید: "«آقای دکتر» اصلا این تولید فکر یعنی چه"!؟ {این علامت تعجب مال من است نه آقای رشیدپور} آقای ِ دکتر جواب َش یک چیزی توی این‌ مایه‌هاست که: نمی‌دانم والا! تولید «علم» شنیده بودیم ولی این "تولید فکر" را شما ابداع کردی، شما باید بگویی یعنی چه!؟ خلاصه کمی سعی می‌کند در مورد ِ سازوکار ِ تولید علم و جامعه‌ی ِ علمی بگوید ولی رشیدپور حوصله‌اش سر می‌رود، دنبال یک شعار دهن‌پرکن (و در عین حال پوچ و بی‌معنی) می‌گردد تا نتیجه‌گیری دلخواه‌َش را بکند. از میهمان‌ها تقاضا می‌کند که کوتاه‌تر جواب بدهند! برمی‌گردد و سوال دوم را از مهندس جوان می‌پرسد، سوال در مورد ارتباط امور اجرایی با دانش‌گاه است، مهندس جوان در مورد ِ ارتباط صنعت و دانشگاه چیزهایی شنیده، همان‌ها را می‌گوید!، رشیدپور با صراحت وسط حرف‌های َش می‌پرد و می‌گوید: نه! این چیزی نیست که من می‌خواهم، صحبت شما به جای ِ خود درست، ولی بحث چیز دیگری است. نکته اینجاست که بحث هیچ چیز دیگری نیست، اصلا هیچ بحثی در کار نیست! سوالات ِ پوچ و ازهم گسیخته، پشت سر هم! حتی «آقای دکتر» هم سر در نمی‌آورد. مهندس جوان بی‌جهت به برنامه آمده است و احتمالا تجربه‌ی ِ خوبی برایَ‌ش خواهد بود که دست از «نخبگی» بردارد!* تنها برتری رشیدپور به مهندس‌جوان در جمله‌بندی است! رشید‌پور قشنگ‌تر جمله سرهم می‌کند و به شدت احساس ِ منطقی بودن دارد! «آقای ِ دکتر» هم تلاش می‌کند و حوصله به خرج می‌دهد تا برنامه کمی هدفمند شود. این وسط خوش به حال ِ «آقای ِ مهندس فوق لیسانس» است، که سوالات ِ بی‌دروپیکر رشیدپور را با جوابی به مراتب چرندتر و در عین‌حال بی‌ربط پاسخ می‌دهد! (حرفهای َش شعارگونه است، دقیق‌َن چیزی که رشیدپور می‌خواهد) جالب اینجاست که رشیدپور از ایشان خوش ََ ش می‌آید و می‌گوید: "آقای مهندس شما که حرف می‌زنید من لذت می‌برم!" حسابی به هم می‌آیند! در پایان رشیدپور به قول خود َش «بیانیه‌» ای را در کنار دو نخبه‌ی ِ جوان‌تر ایراد می‌کند و از آن‌‌ها تایید می‌خواهد. مضمون بیانیه چنین است (با تقریب خوبی با همین واژگان): «آقایون مسئول! اگر ما نخبگان جوان را در امور اجرایی به کار بگیرید دستتان درد نکند ولی این دلیل نشود که یک پـُست اجرایی به ما بدهید و بعد بگویید به نخبگان اهمیت دادیم! ما اهمیت می‌خواهیم!». دو مهندس در جواب ِ درخواست ِ رشیدپور مــِن‌مـِـن می‌کنند، توضیحاتی می‌دهند، و رشیدپور سراغ آقای دکتر می‌رود. بی‌سروته بودن برنامه در اینجا به اوج می‌رسد و من در عین حالی که خنده‌ام گرفته، به این حماقت ِ «نخبه‌پروری» ِ رسانه و مسئولین فکر می‌کنم. آقای دکتر با قیافه‌ی ِ مظلومانه‌ای می‌پرسد: یک بار دیگر می‌شود این بیانیه‌تان را توضیح بدهید، من درست متوجه نشدم!؟{این علامت تعجب دقیقا مال خود آقای ِ دکتر است نه من!}
*: دو موضوع هست که به عنوان یکی از همین آدم‌ها که برچسب "نخبگی" خورده است سر فرصت مفصل‌َن در موردشان نظرم را خواهم گفت، یکی اینکه این به اصطلاح "نخبگان جوان" باید دست از "نخبگی" بردارند، دوم اینکه مسئولین هم باید دست از سر این "نخبگان جوان" بردارند، چهار تا بچه دبیرستانی کلید مشکلات بیچیده‌ی ِ جامعه‌ی ِ ما نیستند. این تصور ِ کلید‌گونه یا قهرمان‌گونه هم -که قرار است یک‌ نفر مثل ای‌کیو‌سان یک دفعه جرقه بزند و مشکلی را حل کنند- بوی گند ِحماقت و بلاهت می‌دهد. این‌‌ها بماند برای ِ نوشته‌ای دیگر.
 +  نوشته شده در ساعت 14:32  توسط آرمان  |  لینک‌ دائم |  برچسب: اجتماعی
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

پنجشنبه 25 بهمن1386
در رادیو-تلویزیون هر سه عدد را شنیدم: ۲۸ ُمین، ۲۹ ُمین و ۳۰ ُمین سالگرد پیروزی ِ انقلاب ِ اسلامی.
پی‌نوشت: هر کس روشی ارائه دهد که به عدد ۲۸ منتهی شود، یک عدد جدول ضرب ۱۰ × ۱۰ جایزه می‌گیرد!
 +  نوشته شده در ساعت 0:42  توسط آرمان  |  لینک‌ دائم |  برچسب: اجتماعی
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

دوشنبه 10 دی1386
شما با خواندن ِ این خبر چه کار می کنید؟
روزنامه ی ِ کیهان سه شنبه 4 دی 1386 صفحه ی ِ اخبار اقتصادی

1- هیچ کاری نمی کنیم.
2- می خندیم.
2.5: یک قه قهه یِ تلخ از نهادمان بلند می شود.
3-گریه می کنیم
4- موهای ِ کله یمان را می کـــَنیم
5- آنقدر از اینها دیده ایم که مویی بر کله مان باقی نمانده است
6- به حساب ِ کیهان بودن َش می گذاریم
7-به سواد ِ فیزیک خودمان شک می کنیم
7.5: دوباره چرتکه می اندازیم. نکند پیچش ِ میدان ِ گرانشی ِ زمین غیر صفر باشد !
8-خودمان را دلداری می دهیم که اشتباه تایپی بوده است.
9-از آنجایی که انرژی ِ رایگان ِ هسته ای داریم خوب باورمان می شود که این یکی هم ممکن است.
10- صرفا در قسمت پیوند های ِ روزانه ی ِ بلاگ ِ مان آن را اضافه می کنیم.
 +  نوشته شده در ساعت 21:28  توسط آرمان  |  لینک‌ دائم |  برچسب: اجتماعی
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

چهارشنبه 7 شهریور1386
چند وقت پیش، تو مترو، در حالی که سرم حسابی گرم ِ حل کردن ِ یک مسئله ی ِ ریاضی بود، جمله ای روی دیوار ِ روبرو توجهم رو جلب کرد، نوشته بود: بزرگترین ِ پیروزی ها با کوچکترین ِ گام ها آغاز می شود. خیلی سریع جمله رو خوندم و یک لحظه با تمسخر با خودم گفتم: این که خیلی بدیهی ِ ! هر عدد ِ -هر قدر هم بزرگ- رو میشه به صورت ِ جمع ِ متوالی ِ یک عدد ِ -هر قدر هم کوچک- نوشت !!! لحظه ای بعد که از این حال و هوا بیرون اومدم نمی تونستم جلوی ِ خندم رو بگیرم !
پ.ن1: شاید باورتون نشه ولی من در دانشکده ی ِ ریاضی دیدم آدم هایی رو که در بر خورد با مسائل ِ اجتماعی و انسانی دچار توهمات ای از همین نوع اند !
 +  نوشته شده در ساعت 9:23  توسط آرمان  |  لینک‌ دائم |  برچسب: اجتماعی
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

اجازه بدید از اول شروع کنم. خانمی از دبیر خانه ی ِ المپیاد ِ دانشجویی با من تماس گرفت و گفت که به یک عدد عکس ِ بنده نیاز دارند و آدرس ِ دبیر خانه رو بهم داد تا قبل از 8 صبح ِ شنبه عکس رو به دست شون برسونم!(اون موقع عصر چهار شنبه بود) خوب تا همین جاش کافی بود تا از پشت ِ تلفن، مشت رو بیام تو دهن ِش! ولی از اونجایی که به قول ِ بعضی ها آدم بایدEQ ِش بالا باشه و من مدتی تمرین کرده بودم ! به جای ِ داد و بیداد که من مگه الاف(علاف) ام به خاطر ِ یک عکس پاشم بیام اونجا!؛ با آرامش ازشون خواستم که اگه میشه یک آدرس ِ ایمیل بهم بِدن تا براشون ایمیل کنم.
هر چی تلاش کردم -چون آدرس ِ ایمیلی که بهم داده بودند مشکل داشت- نتونستم عکس رو براشون بفرستم. شنبه صبح باهام تماس گرفتند و با لحنی حق به جانبی بهم نرسیدن ِ عکس رو متذکر شدند. من هم طبق ِ معمول با آرامش ِ از نوع ِ EQ ایش براشون توضیح دادم که این ایمیل که بهم دادید معتبر نیست و حتی تو یاهو پروفایلز هم چنین پروفایلی وجود نداره! بهشون ای میل ام رو دادم و گفتم شما لطف کنید و بهم میل بزنید من در جواب عکس رو هم می فرستم. مدتی بعد تماس گرفتند که ما موفق نشدیم لطفا شما به این آدرسی که ما می گیم میل بزنید. چند بار اسپل ِ آدرس رو دقیق پرسیدم تا مطمئن بشم و باز وقتی میل زدم متوجه شدم این آدرس هم درست نیست! دوباره باهام تماس گرفتند و باز گفتم که این آدرس که یه من دادید مشکل داره. این بار گفتند اجازه بدید دوباره ما تلاش کنیم و بالاخره موفق شدند بهم میل بزنند . باز باهام تماس گرفتند و این بار وقتی خانم ِ ازم پرسیدند که آیا من به همین ایمیل داشتم میل می زدم با آرامش براشون در مورد ِ تفاوت ِ حرف ِ j و g توضیح ِ کاملی ارائه کردم ِ !
مراسم دانشگاه ِ تربیت مدرس بود. از درب ِ ورودی تا باز هم درب ورودی( خروجی) شده بود برا من آزمون ِ EQ ! از شباهت های ِ آزمون ِ الهی با این آزمون اینه که در هر دو مورد امیدوار به گرفتن ِ جایزه ای ! و من هم دقیقا به همین دلیل بنا رو بر بنده ی ِ خوب بودن گذاشته بودم. موقع ورود با اینکه ما مهمون بودیم خانم ِ دربان به مانتوی ِ الهام گیر دادند و باز با مشارکت ِ EQ ی ِ خوب ِ بنده(همین که داد و قال را ننداختم خوب بود دیگه نه؟) ماجرا به خوبی تموم شد ! البته خانم ِ متذکر شدند که از دفعه ی ِ بعد که می آید اینجا حتمن مانتوی ِ بلند داشته باشید تا دست خالی بر نگردید!
خوب، اطلاع رسانی و تابلو های ِ راهنماشون هم که به خوبی با مقصد هم خوانی داشت و بلخره موفق شدیم با کمی تاخیر به مراسم برسیم! و اما مراسم. اول رئیس دانشگاه تربیت مدرس صحبت کردند و در پایان حرف ِشون تاکید فرمودند:" صلوات!"؛ نوبت به وزیر که رسید به خاطر ِ ضیق ِ وقت به جای ِ رفتن پشت ِ تریبون از درب ِ کناری ِ سالن جلسه رو ترک کردند. که البته برای ِ ما بسی خوش شانسی و مایه ی ِ نشاط و آرامش ِ خاطر بود! نوبت به اهدای ِ جوایز که رسید از چند نفر دعوت کردند که در مراسم اهدا شرکت کنند- از جمله سهراب پور که بر خلاف ِ بقیه با پارتی بازی ِ میهمانان ِ شریفی مورد ِ تشویق واقع شد!. بعد از اهدا ِ با وجود ِ نبود ِ وزیر همواره یار ِ ذخیره وجود داره و معاون ِ علمی ِ رییس جمهور دکتر واعظ زاده وارد ِ میدان شدند. حقیقتا که اسم ِ برازنده ای دارند و حقا که رئیس جمهور ِ عزیز در انتخاب ِ معاونین ِ شون مثل ِ حرفها شون سنگ ِ تمام گذاشته اند!.
دکتر اول برای ِ جمع جوان ِ علمی که تازه قدم در راه ِ علم گذاشته اند در مورد ِ دنیای ِ علم موعظه فرمودند. ابتدا علم را به دریای ِ بی کران و خروشان و ما را به قطره ایَ کوچک در رودخانه تشبیه کردند و مفصلَ ن در مورد ِ اینکه چطور قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود خطابه ای ارائه کردند. چون هنوز دلشان رضا نمی داد دوباره علم را به دشت وسیع و بی کران تشبیه کردند که ما بعد از بالا رفتن از کوه آن را مشاهده کرده و به عظمت آن پی می بریم. ماجرای ِ جالب مربوط می شد به 3 دختر خانم ِ خبر نگار که کنار ِ ما نشسته بودند. وقتی واعظ زاده شروع کرد به صحبت یکی شون با بی حوصلگی خودکار ِش رو روی ِ کاغذ های ِ زیر ِ دستش کوبید و اون یکی داشت غر می زد که باز این چرت و پرت هاشو شروع کرد. اون یکی هم شاکی بود که حال ندارم بنویسم و آخه چی سرهم کنم و ...!!!؟ چند لحظه بعد یکی شون دست نوشته های ِ خبر نگار ِ دیگه ای رو ازش گرفت و آورد و با هم با خوشحالی شروع به کپ زدن از روش کردند! این یکی از تکامل یافته ترین گونه های ِ کپ زدن بود که ما از نزدیک شاهد ِش بودیم! شاید ریشه ی ِ شباهت فوق العاده ی ِ اخبار در شبکه های ِ مختلف و روزنامه ها تو کشور ِ ما رو باید تو بی حالی و شیطنت ِخبر نگار ها و خواص ِ استامینافِن ای ِ صاحب نظران و سخن وران جستجو کنیم. یکی از دختر ها، واعظ زاده رو با لفظ "عزیزم" خطاب می کرد و با صدای ِ نسبتا بلندی اشتباهات ِ لفظی ِش رو متذکر می شد(که البته مجبور بود تقریبا تمامی جملات رو تصحیح کنه). نکته ی ِ جالب این بود که کاملن می دونستند کجای ِ حرفهای ِ واعظ زاده به درد ِ سبزی فروشی ِ دم ِ کوچه هم نمی خوره و کجاش واقعا به دردش می خوره تا با صفحه ی ِ مربوط به سخنان ِ معاون علمی ِ رئیس جمهور سبزی ِ آش ِ مردم به بسته بندی کنه!. به محض اینکه واعظ زاده جمله ای مثل : " ما باید...." شروع کرد همگی دست به قلم شدند و می دونستند اینجای ِ حرفهاش ستون پر کنه ! عباراتی مثل :" در حال ِ حاضر ..." ، " تصمیماتی برای ...." یا "دولت در نظر دارد..." عبارات ِ کلیدی اند فراموش نکنید. از جملات ِ قصار ِ دکتر واعظ زاده همین بس که فرمودند: "من به عنوان ِ کسی که مدتی در آن طرف دنیا مشغول ِ تحصیل بوده ام باید بگویم که با توجه به سن ِ شما هیچ جای ِ دنیا امکاناتی که ما در ایران در اختیار ِ تان قرار می دهیم به این اندازه وجود ندارد!!"
با وضعیت ِ به هم ریخته ای جوایز رو اهدا کردند. مدال ها بند نداشت و مدال ِ بند دار ِ دیگه ای که خوشبختانه به گردنمون ننداختند مربوط به مراسم یاد بود ِ نمی دونم چندمین سال ِ تاسیس دانشگاه تهران بود. بر خلاف ِ جوایز ِ معنوی، جوایز ِمادی بد نبود و خوشبختانه همچون پیش بینی ِ خانم دربان ِ دست خالی بر نگشتیم. واین بود حاصل ِ EQ ی ِ بالا به خرج دادن در روابط ِ اجتماعی. من قبلا ها فکر می کردم به این کار می گن زالوبازی ولی مثل ِ اینکه عناوین ِ با کلاس تری براش وجود داره ! آخرین باری ِ که سعی کردم پای بند به باور هام باشم پنج عدد سکه ی ِ زبون بسته رو که هدیه ی ِ بسیج ِ استان بود از دست دادم! خوب فکر می کنم کم کم دارم به این نوع زندگی عادت می کنم! به اینکه ساعتها تو صف ایستادن و از دست دادن ِ نوبت تنها نتیجه اش سرکوفت خورن از اطرافیان و وقت تلف کردن ِ. باور کنید این عین ِ داشتن ِ EQ ی ِ بالاست. داشتن ِشناخت ِ صحیح نسبت به احساسات و هیجانات ِ خود و اطرافیان و مدیریت آنها در جهت ِ هموار کردن ِ مسیر فکری و هدف ِ نهایی !.
 +  نوشته شده در ساعت 16:22  توسط آرمان  |  لینک‌ دائم |  برچسب: اجتماعی
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

پنجشنبه 20 اردیبهشت1386
1-اولین باری بود که رفتم نمایشگاه کتاب و احتمال َن آخرین بار! برای من که قدرت ِ خرید ِ کتب ِ خارجی ندارم نمایشگاه چندان با میدون ِ انقلاب تفاوتی نمی کنه!
2-تصمیم داشتم مداد و کاغذ بردارم و اسامی بعضی از این کتاب ها رو یادداشت کنم؛ در نوع خودشون بی نظیر بودند! ولی نشد... این یکی یادم ِ: "نشانه های ِ ظهور، پیرامون مسائل و وضعیت اخیر تهران و ایران؛ این کتاب را بخوانید قبل از آنکه..."؛
3- غرفه های ِ مربوط به کتب مذهبی به طور میانگین بزرگتر و در موقعیت های ِ بهتری قرار داشتند ولی به وضوح کم مشتری بودند؛ بعضی ها از نور پردازی و فضا سازی ِ خیلی خوبی هم برخوردار بودند - فضایی کاملن خلوت و ملکوتی!!
4- متاسفانه یک طیف غرفه های ِ پر مشتری مربوط می شد به کتب ِ فال گیری و طالع بینی و موفقیت در سه سوت و ...! مردم برای پر کردن ِ خلا ِ بی شعوری و نا آگاهی و نا فهمی شون به چه کتبی روی می آرند. یاد مثال قشنگی می افتم؛ اگر بخواهیم از عشق و دانش ِ بشری کالای ِ پر مشتری تولید کنیم، اولی میشه مجله های ِ هرزه نگاری، دومی هم کتب ِ طالع بینی !.
 +  نوشته شده در ساعت 22:25  توسط آرمان  |  لینک‌ دائم |  برچسب: اجتماعی
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

چهارشنبه 12 اردیبهشت1386
دوستی ازم پرسید :به چی امیدواری؟؛ مدتی فکر کردم و تقریبن همینجوری جواب دادم: به تکامل! بعد ها از این جوابم خیلی خوشم اومد!
 +  نوشته شده در ساعت 1:28  توسط آرمان  |  لینک‌ دائم |  برچسب: اجتماعی
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

چهارشنبه 5 اردیبهشت1386
پری شب، وقتی موضوع ِ بحث ِش رو شنیدم تصمیم گرفتم برنامه ی ِ گفتگوی ِ ویژه ی ِ خبری رو بعد از اخبار ده و نیم نگاه کنم. چند باری این برنامه رو دیدم؛ چند باری هم برنامه ی ِ 90 ِ فردوسی پور رو دیدم. نکته ی ِ جالبی که در این مورد به ذهنم رسید نوعی شباهت بین این دو برنامه است. حیدری(مجری گفتگوی ِ ویژه خبری) هم مثل فردوسی پور معمولن بیشتر از میهمانی که دعوت کرده به موضوع ِ بحث تسلط داره و به نظر میرسه اگر قرار بود خود ِش بحث کارشناسی بکنه بهتر از میهمان ِش می تونست تحلیل ارائه کنه!.
بحث اون روز که توجه منو جلب کرد در مورد اقدام جدید ِ نیروی ِ انتظامی در برخورد با بی حجابی بود؛ البته عنوان ِ بحث امنیت اجتماعی بود و بویژه به این مسئله دقت شده بود!. به نظرم موضوع بحث به نوعی خام و کار نشده است. اجازه بدید منظورم رو دقیق تر بگم. فرض کنید بخواهیم در مورد یک پدیده ی ِ اجتماعی صحبت کنیم که تا به حال کسی در مورد ِش کار علمی نکرده و حتی بهش توجه ای هم نشده که همه در مورد وجود ِش توافق نظر داشته باشند. من فکر می کنم بحث در مورد ِ عقب ماندگی ِ علمی و تکنولوژیک ِ کشور ِ ما؛ یا بحث در مورد نابهنجاری های ِ اخلاقی در جامعه ی ِ ما از این موارد باشه. در چنین مواردی جامعه یا حکومت -با وجود ِ شواهد ِ عینی- به دلایل ِ مختلف حتی قبول ِ وجود ِ چنین پدیده ای براش سخت ِ و به روش های ِ مختلف سعی در پاک کردن ِ صورت مسئله داره و یا در جواب موضوعی رو پیش می کـِشه که فرقی با کتمان ِ کل ِ ماجرا نداره!(یه نمونه ی ِ بدیل ِ این جواب ها که بیست و چند سال که اپیدمی شده ِ "استکبار جهانی" ِ).
در برخورد با چنین موضوع هایی، طبیعی ِ که اولین گام، طرح مسئله و سوال از چگونگی ِ خود پدیده است تا سوال از چرایی یا ارائه ی ِ راه ِ حل براش. چند وقت پیش کتاب ِ ایران 1427 ِ دکتر منصوری رو می خوندم و برای ِ مدتی درگیر این مسئله بودم که چرا دکتر منصوری با وجود ِبیان ِ مشکلات چندان سعی نکرده که راه ِ حلی براشون ارائه بده و این رو نقطه ی ِ ضعف ای برای کتاب می دونستم؛ ولی کم کم متقاعد شدم که بیان ِ همین واقعیات هم -در این سطح از فرایند ِ برخورد با مسئله که جامعه توش قرار داره- برا خودش کار ِ مهمی به حساب می آد.
تا جایی که من از پدر مادرم شنیدم اوایل انقلاب ِ ایران هیچ اجباری برای داشتن "حجاب" وجود نداشته؛ ولی با افراط گری های ِ یک سری و برخورد های ِ وحشتناک با "بی حجاب" ها کم کم یک سری متعارف ها و به نوعی قوانین برای "حجاب" بوجود اومده (که البته در دین اسلام وجود داره). راستش من نمی دونم همین الان ِش هم قانون ِ صریحی برای حجاب در ایران وجود داره یا نه.
خیلی حرفام پخش و پلا شد؛ می خواستم اینو بگم که شاید سوال های ِ حیدری در اون برنامه می تونست خیلی مهم تر از جواب ها باشه؛ اینکه میگم میتونست به خاطر اینه که خیلی از سوال ها بود که به نظرم باید می پرسید و نپرسید. مهم تر از همه، ای کاش می پرسید: وقتی صحبت از تامین ِ امنیت ِ اجتماعی ِ ،مگر جز اینه که یک سری ِ معدودی مخل ِ آرامش و امنیت ِ بقیه میشن و نیروی ِ انتظامی باید جلوی ِ این رو بگیره؛ آیا افراد ِ "بی حجاب" واقعَن اقلیت رو تشکیل میدند!؟ دست کم من فکر نمی کنم تو تهران اینطوری باشه.
پ.ن: من واژه ی ِ حجاب و بی حجاب رو داخله کوتیشن نوشتم تا معلوم کنم این عبارتی ِ نیست که از طرف ِ من به افراد ِ جامعه نسبت داده بشه. ولی دلم رضا نداد که دوباره رو این موضوع تاکید نکنم!. من هر چی سعی می کنم، تنها معنی ِ جدید ای که می تونم برای ِ این واژه پیدا کنم که متفاوت از پوشش استاندارد ِ جامعه باشه، یک نوع حالت و احساس ِ درونی ِ که هر کس آزاد ِ که داشته باشه یا نداشته باشه. حتمن شنیدید که میگن شلوار جین اعتماد به نفس رو بالا می بره. یا مچ بندی که "جواد" ها به دست ِشون می بندند زورشون رو زیاد می کنه. یا خیلی دور نریم، من خودم دوست دارم پالتوی ِ بزرگ با جیب های ِ زیاد داشته باشم و یه آلمه آت-آشغال بچپونم توشون ! اینطوری احساس ِ آرامش بیشتری دارم، یادمه به بار سر ِ این حرف ام نیما بهم گفت: تو محافظه کاری! و به نوعی راست می گفت. موقع پوشیدن پالتوی ِ بزرگ مرز ِ خودم رو با محیط بیشتر احساس می کنم؛ چیزی که به وجود ِش نیاز دارم. الهام یکی از افرادی ِ که در مورد ِ حجاب باهاش بارها بحث کردم(من به عنوان ِ منتقد ِ حجاب ِ متعارف) و به نظرم بهتربن دلیل رو داره هم برا خود ِش و هم برا آدمای ِ سمجی مثل من که هی بهش گیر می دند؛ و اون اینکه اینجوری راحت تره و احساس ِ امنیت و آرامش ِ بیشتری می کنه و در فعالیت های ِ اجتماعی ِش موفق تر ِ.
پ.ن2: "جواد" به کسی میگن که مچ بند دست ِش می کنه.
پ.ن3: من که بی صبرانه منتظرم نیروی ِ انتظامی مصادیق ِ بی حجابی در مورد آقایون رو هم -که وعده داده- منتشر کنه!
 +  نوشته شده در ساعت 19:32  توسط آرمان  |  لینک‌ دائم |  برچسب: اجتماعی
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

چهارشنبه 23 اسفند1385
یادم می آد دوران ِ کودکی یک بازی داشتیم به نام ِ "چاقالو پــِس پــِس". هر وقت یادش می افتم خندم می گیره. قانون بازی بدین قرار ِ که ...راستایی که دو شانه ی ِ آدم رو به هم وصل می کنه بگیرید راستای x. دو نفر در حالی که دستاشونو در راستای ِ x باز کردند و بلند می خونند:"چاقالو پــِس پس پـــِس چاقالو پــــِس پس پـــــــِس..."، بطور عرضی(همون راستای x) به سمت هم میدوند و کسی که کم آورد و قبل از برخورد کنار کشید بازنده ی ِ مسابقه است!
احتمالن این طرز دویدن برای این انتخاب شده که سطح مقطع برخورد کم باشه وگرنه حتی با وجود اینکه طرفین قصد کنار کشیدن داشته باشند باز برخورد صورت می گیره. یادمه من تنها با خواهر کوچیکه ام جرات می کردم این بازی رو انجام بدم.
پ.ن: از اونجایی که در مورد مشکل هسته ای ِ ایران، به نظرم همون اندازه که حرفهای ِ آقای احمدی نژاد بی منطق و دلیل ِ، حرفهای ِ آقای بوش هم پوچ و خالی از منطق به نظر میرسه ؛ پس به این دو نفر بازی ِ چاقالو پس پس رو پیشنهاد می کنم انشا الله که مشکل حل شود. البته آقای ِ احمدی نژاد می توانند به جای ِ فریاد زدن ِ "چاقالو پـــِس پــِس" بلند این جمله را بخوانند: انرژی ِ هسته ای حق مسلم ِ ماست! و همچنین می توانند بجای در عرض دویدن با دستان ِ باز به سمت جلو بدوند !
پ.ن2: دوستانی که خیلی هوس ِ انرژی ِ هسته ای دارند نگران نباشند مطمئن َن آقای احمدی نژاد پیروز ِ این مسابقه خواهند بود، از آنجا که خودشان فرموده بودند که ما ترمز بریده ایم!
 +  نوشته شده در ساعت 17:51  توسط آرمان  |  لینک‌ دائم |  برچسب: اجتماعی
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

دوشنبه 27 آذر1385
چند روز مانده به انتخابات با "هنرمند" ها و "اندیشمند"ها حی(هی) مصاحبه می کردند و ازشون در مورد انتخابات می پرسیدند؛جوابها از تمرین دموکراسی گرفته تا مشت محکم بر دهان آمریکا!. نوبت به عصار که رسید به گزارش گر جواب جالبی داد: "مردم ما باهوش و فهمیده اند خودشون می دونند چی کار باید بکنند!
 +  نوشته شده در ساعت 20:13  توسط آرمان  |  لینک‌ دائم |  برچسب: اجتماعی
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

سه شنبه 21 آذر1385
دانشکده ریاضی: تعدادی از دانشجویان متقاضی تغییر تاریخ امتحان درس نظریه ی اعداد هستند چنانچه یک نفر به نمایندگی از آن ها از تمامی افرادی که در این درس ثبت نام کرده اند اجازه ی کتبی جمع کند تاریخ امتحان تغییر خواهد کرد، عدم موافقت حتی یک نفرباعث خواهد شد تاریخ امتحان تغییر نکند.
دانشکده ی کامپیوتر : تعدادی از دانشجویان متقاضی تغییر تاریخ امتحان درس ساختار داده ها می باشند بدین خاطر معاون آموزشی دانشکده تاریخ امتحان را از روز ..به .. تغییر داده است، دانشجویانی که با تاریخ جدید مشکل دارند باید هر چه سریع تر درخواست خود را کتبن و به همراه دلیل موجه به آموزش دانشکده ارائه دهند. در غیر این صورت عواقب آتی بر عهده ی دانشجو می باشد!.
پ.ن: و این است تفاوت دموکرات ها با اصول گرایان !
 +  نوشته شده در ساعت 21:14  توسط آرمان  |  لینک‌ دائم |  برچسب: اجتماعی
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

شنبه 8 مهر1385
ماه رمضون شروع شده و آب ِ آب سرد کن هارو تو دانشکده قطع کردند آب دستشویی هم امروز قطع بود...
بچه ها دارن در این مورد تو راهرو با هم صحبت می کنند و می خندند:
اولی: می بینی تورو خدا آب سرد کنارو آبشونو قطع کردند!
دومی: خوب خواستند اصراف نشه نه اینکه همه روزه می گیرند...
اولی: آخه آب دستشویی دیگه چرا قطع ِ!؟
دومی: وااااا استغفر الله روزه دار که دستشویی نمیره ...
 +  نوشته شده در ساعت 19:22  توسط آرمان  |  لینک‌ دائم |  برچسب: اجتماعی
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -