من اگر روزی در دانشگاهی درسی ارائه دادم، در طرح سوالات امتحانی به شدت این نکته را رعایت خواهم کرد که سوالات به گونهای باشد که دانشجوهای امثال خودم موفق به پاس کردن درس نشوند!
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
ایندونفر من رو به
بازی «حساسیتهای کوچک» دعوت کردند. با توجه به
توضیحات مخترعان بازی، راست ِش رو بخواهید این بازی چندان به من کمک نمیکند. قرار است مواردی را اشاره کنم که به طور روزمره دیگران [ناخواسته] انجام میدهند و برای من آزار دهنده است و برای آنها انجام ندادن َش آسان. خوب دلیل اینکه این بازی به درد من نمیخورد خیلی ساده است! تعداد این "دیگران" (غیر از الهام) که در محیط خارج از محیطهای کاری [و رسمی] با آنها به طور روزمره (یا پیوسته) برخورد میکنم و الان این مطلب را میخوانند صفر است! به عبارت سادهتری تعداد دوستان حقیقی (قابل لمس!) بنده -که در هفته دست کم یک بار ببینمشان- برابر عدد صفر است! دوستان مجازی هم که خدا رو شکر دستشان به ما نمیرسد که ... ادامه را بخوانید:
1- من از روبوسی با مذکرها خوشم نمیآید؛ مخصوصَن با نوع ِ پشمالوهای َش؛ و مخصوصَن با پشمالوهای ِ تیز!! با مونثها هم، که اسلام و بانو توام َن دست و بالمان را بستهاند! {ببینید! نوشتن این مطلب هیچ فایدهای ندارد. کسانی که بنده را هـِی میگیرند، ماچ میکنند، اینجا را نمیخوانند و آنها که میخوانند یا من را نمیبینند، یا مونث َند، یا خارج! 2-3 ماه ِ دیگر هم که، داخل را به قصد خارج ترک میکنم، و آنجا دیگر دوستان مذکر جرات نمیکنند بنده را ماچ کنند! دوستان مونث هم که کلَن جرات نمیکنند!!}
2- من از شوخیهای فیزیکی (بهش میگویند «شوخی شهرستانی») خوشم نمیآید؛ مخصوصَن آن نوعی که موبایل-در-جیب بیندازن َت در حوض! {مخاطبهای ِ این یکی دستشان دیگر به من نمیرسد!}
3- من خوشم نمیآید مجبورم کنند به انجام کاری که بلد نیستم! مخصوصَن اگر این کار رقصیدن باشد! باور کنید من با رقصیدن هیچ مشکلی ندارم و کلی هم از تماشای رقصهای قشنگ لذت میبرم، خودم هم اگر بلد بودم احتمالَن بدم نمیآمد هنر نمایی کنم؛ و یکی از آرزوهای محالم هم این است که روزی رقص آذری یاد بگیرم. ولی نمیدانم چرا بعضی موقعها مردم اینقدر اصرار دارند دست و پا زدن من را تماشا کنند! اگر شما خیلی با ناتوانیهای من حال میکنید، یک بار هم جرات کنید و اصرار کنید که یک دهن برایتان بخوانم، آنوقت تمام خوردهحسابهایم را با استخوانهای حلزونی گوشتان صاف میکنم! {مخاطبهای ِ این یکی هم اینجا را نمیخواند}
4- من کسانی را که صبحها سخت از خواب بیدار میشوند و زنگ موبایلشان صـِرفَن صرف ِ بیدار کردن بقیه میشود هرگز نمیبخشم! {اینطوری نبودم، ولی 2 سال هم اتاقی بودن با 3 دانه از این آدمها من رو به این موضوع به شدت حساس کرده! آقایان امین، مرتضی و کیان: در "آن دنیا" از هر کدامتان 1 دور کولی میگیرم و 1 بطری دلستر لیمویی، بعد میبخشم ِتان ;). پس این مورد هم دیگر به درد نمیخورد!}
5- من در گفتگوها و گپها در جمع دوستان یا فامیل و آشنایان، فکر میکنم تا حدود خوبی بحثهای منطقی و جدی را (که معمولَن در جمع دوستان رخ میدهد) از بحثهای «همینجوری» (که بیشتر در جمعهای فامیلی رخ میدهد) تفکیک میکنم. منظورم از بحثهای «همینجوری»، یک بازی کلامی است که بین مردم در میهمانیها و ملاقاتها رخ میدهد و در آن مثلَن آقای الف به «اینها» فحش میدهد، آقای ب تایید میکند؛ آقای ب حساب میکند که سال فلان گوشت کیلویی چند بود، الان چند شده، این یعنی فلان برابر، و آقای الف تایید میکند! و دوباره با هم به «اینها» فحش میدهند. یا بحثهایی که در آن خانم الف میگوید زوج هر کس در سرنوشت آن نوشته شده است و خانم ب هم برایَش شاهد میآورد! خلاصه بحثهایی که به غیر از چند اختلاف جزئی همه با هم موافق َند و کلَن با هم صفا میکنند و امتیاز روانی میگیرند! شاید اسمَش را میگذاشتم «بحثهای در تاکسی» بهتر بود. من در این جور بحثها معمولَن سعی میکنم کنار باشم و حرفی نزنم (خودسانسوری میکنم). مشکل از جایی آغاز میشود، که این جمع یک دفعه بر میگردند و نظر من را هم جویا میشوند؛ و شاید تا حدودی هم دنبال جواب خاص و در عین حال تایید کنندهای هستند. اگر ذهنیاتَم را واقعَن ابراز کنم، مجبورم با کله بروم توی کل بحثشان و صریحَن بگویم که دارید چرت و پرت میگویید! اگر جواب چرت بدهم و تایید کنم هم، یک صدایی در مغزم میپیچد که این چرت و پرتها چیست که میگویی!؟ تا به حال هر وقت هم سعی کردهام جوابم چیزی بین این دو باشد؛ هم خودم به شدت احساس حماقت و چرندگویی کردهام و همچنین نظرم هم احمقانه و غیرقابل فهم از آب در آمده، در هر صورت یا از جمعشان اخراج شدهَم یا احمق جلوه کردهام. پس مشکل من در این مورد این است که عمیقا تقاضا میکنم من را به چنین بحثهایی دعوت نکنند! {مخاطب این مورد هم بعید میدانم اصلا فهمیده باشد، منظورم چیست! گفتم که؛ این بازی کمکی به من نمیکند}
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
در دوران دبیرستان مدیر مدرسهمان چند روز در میان میآمد سر صف و آن جملهی ِ معروف آقای ِ مطـهری را میگفت که: "علم قـدرت حرکـت میدهد، ایـمان جهـت حرکت." خلاصه ۳ سالی دهان ما رو صاف کرد با تکرار ِ این جمله! اگر اشتباه نکنم روی ِ یکی از دیوارهای ِ مدرسه هم این جمله را بزرگ نوشته بودند. اصرار َش را بر این موضوع درست نفهمیدم، شاید بنده خدا نگران بود که ایمان ِ ما "تیزهوشها" (!) به اندازهی ِ علم ِ مان رشد نکند، آنوقت بشویم "عـامل بـیگانه"!. دارم به این فکر میکنم که از آن جمع صد نفری ِ دورهی ِ ما هر کدام کجا هستند و الان بلخره قدرت ِ شان بیشتر است یا مسیریابی ِ شان بهتر!؟ {
واحد و
مهرداد! اعتراف کنید!؟} خودم که اولی را ۵ سالی است سعی میکنم یاد بگیرم، ولی روز به روز بیشتر احساس "تعطیل" بودن میکنم؛ دومی را هم بعید است حتی معنای َش را درست بدانم! خلاصه خواستم بگویم آقای ِ مدیر از بابت من یکی که خیالَت راحت باشد! بعید است تا آخر عمر این "علم" ِ من راه به جایی ببرد، پس نیازی به قطبنما و اینا هم نیست!
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
- دور 23 ُم هم به پایان رسید!
- به مناسبت تولد خودم دوباره دست به paint* شدم:

*: فکر کنم تنها کاربر این نرم افزار ِ paint ِ ویندوز، من باشم!
پی نوشت: امروز همه به من می گویند «تولدت مبارک». نمیدانم چرا این جمله را به من می گویند؛ حالا سوال من از شما این است: واقع َن تولد ِ من، مبارک است!؟ چرا و چگونه!؟ ":آرمان" {این یک صورتک جدید است! هر وقت جایی نوشتم به یاد همین عکس بیفتید!}
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
دیگر تحمل ِ بیحوصلهگیهایَم هم برایَم سخت شده است...
بنا بر روایات و حافظات، بنده در دوران طفولیت به شدت از مرگ میترسیدم {چیه؟ نخند! «امید به زندگی» َم زیاد بوده!} آنطور که میگویند، و خودم هم بیاد میآورم، در باغ پدر بزرگ مرحوم، یک بار زنبوری من را نیشزده بوده و من هم اینطرف-آنطرف میدویدم و گریه میکردم که: وااای... وااای... بیاید! من الان میمیرم!
حالا این روزها را، که «امید به زندگی» َم، ماشاالله از همهجایم میزند بیرون!، مقایسه میکنم با آنروزها؛ حدس میزنم اگر این روزها جناب عزرائیل بیاید سراغم، همین که بیاید نزدیک، یک «کـلّه» میروم توی دماغ َش، که ای فلان فلان شده! کجا بودی تا حالا!؟
پ.ن: جدی نگیرید، سعی هم نکنید بفهمید «چی شده؟». زندگی آدمها آنقدر شاخ و برگ دارد و آنقدر پیچیده هست که ضدّحالای مثل: «ناراحت نباش! یا خودش میآد یا نامهَش» تنها تــُف کردن ِ رفاقت است به صورت طرف مقابل. با چهار تا سوال-جواب هم، "روانشناسی" کردن، و "پیبردن" به شخصیت طرف، تنها به درد یک شب همبسترشدن میخورد. نمیدانم اینها را چرا به شما میگویم!؟، شما احتمالَن قربانی ِ همینها هستید، و خوب میفهمید فجاعت َش را. برای ِ خود ِ احمق َم مرور َش میکنم؛ تا نشکنم خلوت ِ تنهایی ِ «دوستی» را که دوست َش دارم، با شوخیهایی که خوب میدانم جواب ِ شان را خوب بلد است، تنها حماقت من است که سنگینی بغض َش را بیشتر میکند و با لبخند جواب میدهد.
ببخشید اگر اوضاع تحملناپذیر من، شما را هم بیحوصله کرد. اشکال ندارد! «همدردی» [را] کردیم!
پ.ن۲: در این چند روز، این ۶ ُمین نوشتهای است که مینویسم و در آخر هم آنقدر رضایت ندارم که منتشر َش کنم؛ فشار ِ خستگی، نارضایتی و بیحوصلهگی باعث شد این یکی را «بیخیال» شوم!
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
در زندگی آکادمیک دو چیز هست که بعضی اوقات واقع َن عذاب آور می شوند، یکی qualified شدن و دیگری deadline.
اگر بخواهم قول بدهم در آینده، که احتمال َن در موقعیتی قرار خواهم گرفت که دیگران را qualified کنم، این کار را نخواهم کرد دروغ گفته ام. و هر چقدر هم که از دست ِ این deadline ها فرار کنم مطمئن ام یک deadline مرگ بار در راه است که هیچ گریزی از آن نیست.
چند وقت پیش می خواستم در مورد ِ "عواقب ِ اپلای کردن در ترمی که 15 واحد درس تخصصی داری یکی هم درس دکترا آن هم با دکتر منصوری" بنویسم، فرصت نشد. خوب از اولین عواقب این حماقت این است که تند تند از خود َت جملات ِ قصار "در می کنی" !.
پی نوشت: بعضی از دوستان این ترم بیست و سه چهار واحد از همین درس ها دارند که دو عاقبت ِ خیلی روشن دارد: یک عدد W و یک عدد F در کارنامه ات مشاهده خواهد شد. پس از این بیست و سه چهار تا، هفت هشت تا که کم کنید به همان عدد من می رسید و می توان از این واحد های ِ اضافی در تقریب ِ یک shift صرف نظر کرد!
توضیح(برای دوستانی که هنوز دانشگاه نیامده اند): اگر می پرسید W و F چیست؟ اصلا عجله نکنید؛ با این مفاهیم، در آینده ای نه چندان دور، به خوبی و "عمیق َن" آشنا خواهید شد!
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
دوربین َم هم دارد خاک می خورد...
درست مثل ِ کفش های ِ کوه َم...
درست مثل ِ کتابهای ِ توی قفسه...
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
من در مدت ِ یک ماه و نیم پیش 4 یا 5 بار از خونه خارج شدم ( 3 بار برای
امتحان های ِ تافل و GRE و یک یا دو بار هم دانشگاه رفتم!) و حدود 7 کیلو
گرم در این مدت چاق شدم. امروز پس از چندین ساعت "سگ دویی"( به فرآیند ِ
انجام کارهای ِ اداری در ایران گویند) حسابی زانو درد گرفته بودم. الهام
بهم می گه: بیچاره پاهات چه گناهی کردن، آخرین باری که ازشون استفاده کردی
7 کیلو لاغر تر بودی
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
چند وقتی هست که به نوع خفیفی از اختلال ِروانی ِ
وسواس
در خودم پی بردم. در دوران کار در المپیاد فیزیک فکر می کردم که به طور
موقت و به خاطر فشار کاری زیاد در من ایجاد شده و بعد ها برطرف میشه. هر
عدد و رقمی که یادداشت می کردم چهار یا پنج بار مرور می کردم که درست
باشه؛ تمام برنامه ها و کارها رو چندین بار چک می کردم؛ و یا خوندن ِ عدد
ورنیه برام خیلی بیشتر از مقدار متعارف ِش طول می کشید!. ظاهرا این مشکل
روانی چندان ول کن بنده نبوده و تا دلتون بخواد روی ِ بخش quantitative
امتحان
GRE ام تاثیر گذاشت !. بعد از امتحان از هر کس که می پرسیدم شما وقت کم نیاوردید!؟ همه بهم می خندیدند !!
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
امسال موقع ثبت نام ترم جدید وقتی دیدم در جمع ِ دانشجویان " ما قبل" قرار گرفتم به شکل عجیبی احساس افسردگی و تنهایی کردم!
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
من به شدت عادت دارم هر وقت وسیله ِ الکترونیکی ِ جدید می خرم، اون روز رو
مشغول ِ سروکله زدن با اون کنم؛ معمولا تا نیمه های ِ شب مشغولم و از
کارهای ِ دیگم می مونم. خلاصه روز های ِ اول به شدت ازش استفاده می کنم !
آخرین مورد ِش بر میگرده به دوربین جدیدی که خریده بودم و اوضاع جوری رو
به وخامت گذاشت که الهام به زور دوربین رو ازم گرفت. امروز یک عدد ریش
تراش ِ خفن خریدم فقط یه مشکلی وجود داره ...
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
یک دوستی بعد از اینکه با کمک یک نفر دیگه هر چی ایراد و اشکال به ذهنشون
رسیده بود رو به چک لیست اضافه کرده اند؛ اومد ِ سراغ ِ من و میگه: یه
ایرادی بگو که به فکر ِ جن هم نرسه!
پ.ن: به/ از خودم هم امیدوار شدم هم نا امید.
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
یادمه این موضوع برای ِ انشا، همیشه برام دردسر ساز بود. اول اینکه کلَن
انشا برام دردسر ساز بود؛ دوم اینکه این موضوع قوز ِ بالا قوز یود. اگر تو
تعطیلات مسافرتی در کار بود اوضاع بدک نبود میشد چند خطی سر هم کرد ولی
وقتی همه ی ِ تعطیلات به عید دیدنی و فوتبال ِ تو کوچه سپری میشد ، احساس
می کردم هیچ کار خاصی نکردم. قسمت زجر آور تر ِ قضیه جایی بود که بدشانسی
می آوردم و معلم از من می خواست که انشا مو جلوی ِ تخته برا همه بخونم.
ترکیبی از احساس ِ خجالت و ترس باعث میشد بعد از اینکه سر جام نشستم اصلن
یادم نیاد که اون لحظات چطوری گذشت...
خوب از تعطیلات براتون بگم؛ اول
اینکه از دست این عید دیدنی ها خیلی شاکی ام. تنها عید دیدنی که واقعن از
ته دل و با علاقه ی ِ خودم رفتم،خونه ی ِ عمو کوچیکم یعنی بابای ِ علی
کوچولو بود!. راستی دو موضوع در این باره هست که باید اعتراف کنم اول
اینکه علی یه خواهر دوقلو داره به اسم حدیث و دوم اینکه چون تا حالا به
نکته ی ِ اول اشاره نکرده ام دچار عذاب وجدان از نوع ِ "پایمالی ِ حقوق ِ
زن" ِش شدم!.
میزان عید دیدنی ها طبیعتن حدود ِ صد در صد نسبت به سال
گذشته رشد داشته. خلاصه وضعیت جدید ...فرمود به تعطیلات ما ! سو ء تفاهم
نشه چون الهام هم کاملن با من موافق ِ.
آنچه حاصل شد از این حدود ِ 3
هفته تعطیلات: طی ِ مسافت ِ حدود ِ 1500 کیلومتر ، عید دیدنی از 14
خانواده، گفتن واژه ی ِ "سلام" و عبارت "عیدتون مبارک" به تعداد حدود 90
دفعه. بازدید از 3 مکان فرهنگی-تاریخی-تفریحی ، خواندن 4 صفحه کتاب، خوردن
ِ حدود ِ 12000 کیلو کالری بیش از حد معمول و به تبع ِ اون افزایش یک و
نیم کیلویی ِ وزن، تولید بیش از 8 گیگا بایت اطلاعات شامل ِ فیلم و عکس که
با صرف حدود 10 ساعت زمان ِ ماشین و یک ساعت زمان ِ انسان به 2 گیگا بایت
فشرده شد، گرفتن حدود ِ 10 عکس پرتره ی ِ خوب از علی کوچولو، ماشین رانی
به مسافت تقریبی ِ 40 کیلومتر و حداکثر سرعت 90 کیلومتر در ساعت، دریافت
عیدی به ارزش مادی ِ حدودی ِ 30 هزار تومان و ارزش معنوی ِ قابل صرف نظر
کردن، تظاهر به داشتن حال خوب به مدت حدودی ِ 8-9 ساعت و بلخره تعفن آور
ترین بخش قضیه یعنی بوسیدن ِ حدود ِ 50 مذکر هر یک به طور میانگین 2.5 بار
که بیش از ده نفر از آنها فراموش کرده بودند حد اقل پشم های ِ صورتشان را
کوتاه کنند!.
از بدیهاش که بگذریم از نکات فوق العاده مثبت و قشنگ ِ
این تعطیلات ، ملاقات با مرد نازنینی بود که از آمریکا مدت ِ چند هفته
دیدن ِ دوستان و اقوام به ایران اومده بود. پسر عموی ِ مادرم که اگر
اشتباه نکنم 6 سال پیش از ایران به مقصد آمریکا رفته بودند، امسال اومده
بود ایران. چند روزی هم میهمان پسر عمو ها و دختر عمو ها بود، و چند ساعتی
برای ِ ناهار هم خونه ی ِ ما. هیچ وقت شب نشینی هایی ِ قشنگی که خونوادشون
خونه مون می اومدند رو فراموش نمی کنم. در این مورد بعدن بیشتر می نویسم.
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
- این خرید ِ عید هم پروژه ای شده بود برای ما !(من و الهام). حدود ِ 30
نفر-ساعت طول کشید تا خریدی حدود ِ120 هزار تومن انجام بدیم.
-گشتن تو بازار -اونم روزهای ِ دم عید- جذابیت های ِ خاص ِخودشو داره.
سوژه های ِ زیادی برای عکاسی داشتم ولی جرات نکردم حتی از یکی شون عکس
بگیرم. راست ِش جیغ و داد ِخانمی چادری -که از فرط ِ یک سری توهمات و
البته یک سری واقعیات حاضر نیست حتی پشت به دوربین هم توی ِ یه عکسی بشه-
برام اصلن قابل تحمل نبود. حالا بماند که حاج آقا شون هم ممکن بود
همراهشون می بود و خشتک بنده رو چپه رو سرم می کشید !. البته خیلی ایراد
نمی گیرم، تو جامعه ی ِ ما چنین کاری چندان جا افتاده نیست.
-تفاوت
رفتاری ِ قابل توجهی هم فروشنده های ِ پوشاک از خودشون نشون داده بودند،
روی اکثر کالاهاشون بر خلاف معمول قیمت زده بودند.در طول سال اکثر فروشنده
ها از انجام این کار امتناع می کنند. این تنها شامل ِ بازار ِ پوشاک
نمیشه، تا جایی که من دیدم برچسب قیمت گاهی توسط شرکت سازنده روی ِ کالاها
زده میشه و یا در یک سری فروشگاه های ِ زنجیره ای این کار رو انجام میدند.
کمتر دیده میشه که مغازه داری روی ِ کالاهاش قیمت بزنه. در این مورد یک
سری چیزا به ذهنم رسیده که بعدن جداگانه می نویسم.
-از چانه زدن شدیدن
متنفر ام و تا جای ِ ممکن از جایی خرید می کنم که قیمت ها رو زده باشه.
ولی در همین مدت کم هم مجبور شدم تا حدی چانه بزنم و هم اینکه یاد گرفتم.
-امام زاده حسن، داخل پاساژ توحید (اگه اشتباه نکرده باشم) دنبال خرید ِ
شلوار لی برای من بودیم. تو یکی از مغازه ها چیز به نسبت خوبی پیدا کردیم
البته من چندان راضی نبودم بخریم و تنها به اصرار ِفروشنده که می گفت رو
تن معلوم میشه تصمیم گرفتم بپوشم ِش. قبل ِش قیمت رو پرسیدم تا اگر مناسب
نباشه بی دلیل امتحان ِش نکنم. فروشنده هم اصرار می کرد که حالا شما پسند
کنید با هم کنار میایم!. آخر ِش راضی شد که قیمتی بگه. یه نگاه زیر چشمی
به ظاهر من و الهام کرد و گفت 32 تومن. من شلوار رو روی ِ میز گذاشتم و در
حالی که داشت خنده ام می گرفت گفتم نه خیلی گرونه و به سمت در حرکت کردم و
واقعن هم قصدم این بود که برم. فروشنده که از همون ابتدا بی میلی من رو
دیده بود و مطمئن بود که بر نمی گردم چونه بزنم؛ از پشت صدا زد چرا فکر می
کنی گرونه، تو خودت حاضری چند بدی؟ من گفتم اصلن قرار نبود بالای ِ 20
تومن شلوار بخرم. فروشنده دوباره گفت خوب حالا خودت چند میدی؟ الهام هم
نمی دونم به شوخی یا جدی گفت 20 تومن!. فروشنده بدون اینکه هیچ خمی به
ابروش بیاد گفت بیا بپوش همون 20 تومن!!. من همین طور خنده ام بیشتر و
بیشتر می شد!. بهش گفتم: "نه باز هم حاضر نیستم بخرم چون به نظرم وقتی تو
حاضر شدی فورن و بی هیچ دلیلی 12 تومن در 32 تومن تخفیف بدی احساس می کنم
که قیمت واقعی ِاین شلوار 10 تومن هم نیست !" فروشنده در حالی که داشت
جمله مو تو ذهنش کامپایل می کرد( آخه جمله رو دقیقن همین قدر نوشتاری و
طولانی گفتم! ) از مغازه َ ش خارج شدیم. پشت سرمون داد زد که شما اصلن
خریدار نیستید (و البته به تعبیر خودش راست می گفت !). این قضیه شده بود
سوژه برا من و الهام که اون روز در طول ِ خرید مدام تعریف می کردیم و می
خندیدیم. شاید قیافه ی ِ فروشنده که ترکیبی از عصبانیت -به خاطر خنده های
ِ عجیب وبی دلیل ِ من - ، تعجب ، ناراحتی و اینکه مدتی داشت سعی می کرد
جمله مو بفهمه، خنده دار ترین قسمت ماجرا بود.
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
آقا بلخره عزم َمو جزم کردم و آتیش به مالم زدم و رفتم یک عدد کیک تخته ای
از این شیرینی فروشی ِ تازه تاسیس ِ تعاونی دانشگاه خریدم. آخرین گاز رو
که زدم فهمیدم همشو با کاغذ ِ شیرینی پزیش خوردم !!
پ.ن: من که نمی فهمم چقدر پشت سرم میخندید پس محض اطمینان:...خودتی !
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
- یکی بهم می گفت: "تو شبیه یکی از دوستان منی که الان ایران نیست، وقتی
آدم باهاش بحث می کرد احساس می کرد که آدم با سوادی نیست ولی لابلای حرفاش
علاقه ی ِ فراوان ِش به فیزیک رو به خوبی میشد دید، بعدها فهمیدیم که تو
دو سالی که دانشجوی ِ فوق لیسانس بود چند مقاله ی ِ آی اس آی نوشته بود..."
-دوستی
ازم در مورد خوابگاه پرسید(دانش آموز ِ دبیرستان ِ و خیلی کنجکاو بود
بدونه دانشگاه چطوری ِ)؛ بهش گفتم: اگه بسط ِ ش بدی جمله ِ اول ِش میشه
طویله!، بعدها از این حرفم پشیمون شدم.
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
1-نمره های ِ نظریه ی ِ اعداد ام با دکتر محمودیان: میان ترم اول 11 میان ترم دوم 15.5 و امتحان پایان ترم 22
2-نمره های ِ ریاضی 1 ام با دکتر محمودیان: میان ترم اول 8.5 ،میان ترم دوم 15 ،امتحان نهایی 20
3- با دکتر بهمن آبادی 3 درس داشتم، الکترومغناطیس 1 الکترومغناطیس2 و استرونومی، نمره ها به ترتیب:17.5 ، 17.5 ،17.3
4-با
دکتر مقیمی 4 درس داشتم: مکانیک تحلیلی 1 مکانیک تحلیلی 2 ریاضی فیزیک 1 و
مکانیک کلاسیک؛ نمره هاش به ترتیب اینهاست: 20، 20 ، 17 ،20
پ.ن: شما هم مثل من احساس می کنید هم بستگی نمره هام با استاد ها بیشتر از همبستگی شون با منه!؟
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
سلام، تا یادم نرفته...دوست جدیدم رو معرفی می کنم:
Canon PowerShot S3IS. انشا الله با برکات این دوست جدید به زودی در ضمینه ی "بک گراند" به خود کفایی خواهیم رسید!
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
بالاخره امتحانات هم به پایان رسید و من اوج دودری و پیچوندن رو در این
سری از امتحاناتم تجربه کردم. راستش نمی دونم این نتیجه گیریم چقدر درست
باشه ولی به نظرم درسهایی که ما می خونیم تو دوره ی لیسانس واقعا آسون اند
یا حداقل سنجش ای که روی دانشجوها انجام میشه شدیدا روتین و آسون ِ از این
حرفا که بگذریم قشنگی تابستون به اینه که زمان رو احساس می کنی در دستها و
در کنترل ِ خودت(بدیش هم اینه که گذرش رو بدون اینکه هیچ کنترولی روش
داشته باشی خووب احساس می کنی) ولی باز بهتر از دوران دو ترم ِ من که
حسابی احساس آزادی ذهنی می کنم ...
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -