این
نوشته ی ِ نیما
بهانه ای شد، - و یا نمکی شد بر زخم ِ رو به فراموشی - که من رو واداشت به
نوشتن ِ این چند سطر ِ پر از خشم و ناراحتی از خودم و از "هم کشوری" هایم.
من
چندان با ادبیات ِ ایران و جهان آشنایی ندارم و چیزی بیش از کتاب ِ تاریخ
دبیرستان از پیشینه ی ِ کشور ایران نمی دانم. پس از همه ی ِ دوستانم که
شاید این نوشته را بخوانند مصرانه خواهشمندم اگر چیزی نابجا و نادرست به
خاطر دانش کم ِ من لابلای ِ این سطور لغزیده است تصحیح کنند.
صحبت از
"فرهنگ کهن و غنی ما" چیزی است که این روز ها بر زبان ِ خیلی از مسئولین
جاری ست. باز گرداندن ِ مفاهیم و مظاهر ِ فرهنگ ِ قدیمی و "عمیق" ایران به
سیاستی در مدیریت کشور بدل شده است که صحبت از پوشش ِ سنتی مان تا نوشته
های ِ ابن سینا و خیام را شامل می شود. چیزی که تا حدودی جنبه های ِ ملی
دارد ولی به خوبی می توان ِ بوی ِ مشمئز کننده ی ِ افکار ِ محافظه کارانه
را در پشت آن احساس کرد. خوب تا به اینجا مشکلی نیست، زیرا که چندان
انتظاری از دولت ِ جدید نمی رفت. ولی گاهی حرفهایی از همین جنس را از زبان
ِ دوستان و آشنایانم می شنوم و بگذریم از اینکه داغ دلم تازه می شود بیشتر
به خودم و اطلاعات ِ نحیف ام از فرهنگ و تاریخ و ادبیات ِ ایران شک می کنم.
وقتی
صحبت از این فرهنگ غنی و کهن می شود پس احتمالا این "گنج" در جایی وجود
دارد. من چند حالت بیشتر را نمی توانم متصور شوم. یا سینه به سینه از نسلی
به نسل دیگر منتقل شده است؛ یا در جایی مکتوب است و یا فرقه و تشکل ِ -
احتمالا سری - مفاهیم آن را از بر دارد ! خوب تا جایی که شعور من قد می
دهد اگر در جامعه و میان مردم است باید تا حدودی پویایی از خود نشان دهد و
فرهنگ جامعه ی ِ ما را تحت تاثیر قرار دهد. چیزی که دست کم من از وقتی به
تهران آمده ام ندیده ام یا حتی نشنیده ام. حالت دیگر این است که کثافت ها
و گند آبی که به تمام و کمال در تن ِ این پیر مرد کهن - فرهنگ قدیمی امان
- رسوخ کرده و تا استخوان های ِ پوکش فرو رفته است را کتمان و انکار کنیم
که من موقت َن با شناختی که از خواننده های ِ احتمالی ِ این نوشته دارم
این فرض را کنار می گذارم. حالت سوم هم به نظرم خیلی بعید می آید پس به
فرض که آن هم نباشد. در حالت دوم چندان حرفی برای ِ گفتن ندارم زیرا هیچ
وقت سعی نکرده ام کتابی در این مورد بخوانم. ولی درد ِاین کارد ِ تقریب َن
به استخوان رسیده دیگر قابل ِ تحمل نیست و از همه ی ِ دوستان ای که این
نوشته را می خوانند عاجزانه تقاضا می کنم هر منبع و ماخذ ای که سراغ دارند
با من به اشتراک بگذارند. اگر کتابی-شاید هم لوح ِ فشرده ای- سراغ دارید
که این "کتیبه" و یا کلید ِ نجات ِ ما از این باتلاق را در خود دارد همه
با اشتیاق خواهند خواند.
چیزی که مرا بسیار آزار می دهد؛ همین تصور ِ
گنج گونه در مورد ِ داشته های ِ فرهنگی ِمان است. افرادی تصور می کنند که
کافی است این گنج را استخراج کنیم و بعد در اختیار ِ نه فقط مردم ِ خود،
بلکه تمام ِ جهانیان قرار دهیم. به نظر ِ من تنها گنجی که در این مرز و
بوم نهفته است که عمل َن - بی اختیار - مجبوریم به همه ی ِ جهان عرضه
کنیم، منابع ِ انرژی است. من خیلی خوشحال می شوم که سر رشته ای از این
فرهنگ ِ کهن داشته باشم تا در میان ِ دوستان ِ خارجی ِ احتمالی ام حرفی
برای ِ گفتن یا دفاع از خود داشته باشم. دوست دارم بدانم این پیر مرد ِ
آموزگار که "چیز های ِ زیادی دارد که به همه ی ِ جهانیان بیاموزد" کجاست؟
قول می دهم هرگز نپرسم: پس تا به حال کجا بودی؟
معاون ِ علمی ِ رئیس
جمهور تاکید کردند که فرار ِ مغز ها عبارت درستی نیست؛ اینها نماینده های
ِ گسترش ِ فرهنگ ِ عمیق ِ ایرانی اند ! داشتم با خودم فکر می کردم نماینده
ی ِ آموزش ِ کدامیک باشم ؟ راننده ی ِ ایرانی یا فروشنده ی ِ ایرانی!؟
گاهی ِ احساس می کنم غرور کاذب به "داشته های ِ کهن" - که سالها باعث عقب
ماندگی مان و در عین حال روی گرداندن از پیشرفت های ِ اروپا و غرب بوده-
همه امان را آلوده کرده است. به من بگویید داشته هایی که قبلا می گویند
داشته ام و اکنون ندارم را در زبان انگلیسی با چه لغت ای به دوستانم
بفهمانم؟ دقیقَ ن بگویید ما چه چیزی داریم که به جهانیان عرضه کنیم؟ ماشین
تولید ِ تیتر ِ روزنامه؟
من از بکار بردن ِ "عمق" در عبارت ِ فرهنگ ِ
عمیق" تنها یاد ِعمق ِ چاهی که در آن گرفتاریم می افتم. من نه از پیشرفت
های ِ اخیری که در کشور مشاهده شده چشم می پوشم و نه ناامیدی به دلم راه
می دهم؛ تنها می خواهم بدانم این عبارت ِ " فرهنگ ِ کهن و قدیمی" را چرا
این قدر به هم تعارف می کنیم. بی تعارف کیلویی تا 100000 تومان خریدارم !
باور کنید موقع نوشتن ِ این جملات ذره ای خنده یا نیش خند ناشی از به
تمسخر گرفتن در چهره ام نیست اگر حرف ِ نیش داری می زنم خودم بیشتر درد می
کشم. ای کاش جای ِ من بودید و برخورد ِ مسئولین حراست را با میهمان های ِ
خارجی ِ مان در المپیاد ِ فیزیک می دیدید. نه ای کاش هرگز مهملاتی که در
روزنامه ی ِ المپیاد چاپ می شد را نبینید. نه باید جای ِ من می بودید تا
موقع ِ پخش ِ فیلم ِ معرفی ِ ایران و "فرهنگ ِ عمیق َش" به هفتاد و چندی
کشور- که در آن ایران را کشور ِ پر از ساینتیست معرفی می کرد و بعد
ابوریحان و خیام و ابن ِ سینا را نشان می داد- عرق ِ سرد ِ روی ِ
پیشانیتان از خجالت در پوستتان فرو می رفت ! خدا خدا می کردم که نگوید
پروفسور حسابی نظریه ای داشت که بغایت عمیق تر از نظریه ی ِ نسبیت ِ
انیشتین بود ولی کسی در آن سطح فکری نبود که وی را درک کند- چیزی که روی ِ
کتیبه ای در دانشگاه تهران نوشته شده است. تا مدتی حتی به لحاظ ِ علمی هم
باورمان نمی شد که عقب مانده ایم حال که آن را قبول کرده ایم، دو دستی
فرهنگ و تمدن ِ 2000 سال پیشمان را چسبیده ایم.
من تصور ام از تاریخ و
پیشرفت بشری بنایی است که هر قومی در گوشه ای از کره ی ِ خاکی بنا می نهد
و در هر لحظه از تاریخ به ارتفاع و زیبایی ِ لحظه ای َش می توان بالید نه
اینکه به اطرافیانمان زبان در بیاوریم که دلتان بسوزد مال ِ ما 2000 سال
پیش از مال ِ شما بسی بزرگ تر و زیبا تر بود- بماند که همان هم برداشت
شخصی ِ خودمان است، نه همسایه هایی که هیچ گاه از وجود ِ امپراطوری ِ
ایران در امان نبوده اند. آری ما در سپیده دم ِ تاریخ ، تمدن را بنا
نهادیم؛ ولی ثابت می شود که بلخره این افتخار باید نصیب ِ کسی می شد!.
پ.ن1:
اگر ادامه دهم این حرفها تمامی ندارد. تکرار ِ دردهای ِ همیشگی است. من
فقط به دنبال ِ "آموزه های ِ فرهنگی ِ عمیق" یا نمی دانم "فرهنگ ِ عمیق ِ
آموزنده" یا "عمق ِ آموزه های ِ فرهنگی" می گردم. شما را به خدا خسیس بازی
در نیاورید به من هم یاد بدهید !
پ.ن2: من به خاطر اشتباهی دیروز َم
-اگر امروز تاثیری در زندگی ام ندارد- خودم را سرزنش نمی کنم و اجاره نمی
دهم کسی بر پایه ی ِ آن در مورد ِ من قضاوت کند. به همین شکل به داشته های
ِ دیروز ام اگر امروز نتیجه ای در بر ندارد افتخار کردن حاصلی ندارد. پس
نه خودم را به خاطر رفتار ِ نا شایست ِ پدرانم مقصر می کنم و نه به خودم
حق میدهم به چیزی که آنها داشته اند و اکنون نمی دانم کجاست افتخار کنم یا
امیدوار باشم.