دوشنبه 13 خرداد1387
ایندونفر من رو به بازی «حساسیتهای کوچک» دعوت کردند. با توجه به توضیحات مخترعان بازی، راست ِش رو بخواهید این بازی چندان به من کمک نمیکند. قرار است مواردی را اشاره کنم که به طور روزمره دیگران [ناخواسته] انجام میدهند و برای من آزار دهنده است و برای آنها انجام ندادن َش آسان. خوب دلیل اینکه این بازی به درد من نمیخورد خیلی ساده است! تعداد این "دیگران" (غیر از الهام) که در محیط خارج از محیطهای کاری [و رسمی] با آنها به طور روزمره (یا پیوسته) برخورد میکنم و الان این مطلب را میخوانند صفر است! به عبارت سادهتری تعداد دوستان حقیقی (قابل لمس!) بنده -که در هفته دست کم یک بار ببینمشان- برابر عدد صفر است! دوستان مجازی هم که خدا رو شکر دستشان به ما نمیرسد که ... ادامه را بخوانید:
1- من از روبوسی با مذکرها خوشم نمیآید؛ مخصوصَن با نوع ِ پشمالوهای َش؛ و مخصوصَن با پشمالوهای ِ تیز!! با مونثها هم، که اسلام و بانو توام َن دست و بالمان را بستهاند! {ببینید! نوشتن این مطلب هیچ فایدهای ندارد. کسانی که بنده را هـِی میگیرند، ماچ میکنند، اینجا را نمیخوانند و آنها که میخوانند یا من را نمیبینند، یا مونث َند، یا خارج! 2-3 ماه ِ دیگر هم که، داخل را به قصد خارج ترک میکنم، و آنجا دیگر دوستان مذکر جرات نمیکنند بنده را ماچ کنند! دوستان مونث هم که کلَن جرات نمیکنند!!}
2- من از شوخیهای فیزیکی (بهش میگویند «شوخی شهرستانی») خوشم نمیآید؛ مخصوصَن آن نوعی که موبایل-در-جیب بیندازن َت در حوض! {مخاطبهای ِ این یکی دستشان دیگر به من نمیرسد!}
3- من خوشم نمیآید مجبورم کنند به انجام کاری که بلد نیستم! مخصوصَن اگر این کار رقصیدن باشد! باور کنید من با رقصیدن هیچ مشکلی ندارم و کلی هم از تماشای رقصهای قشنگ لذت میبرم، خودم هم اگر بلد بودم احتمالَن بدم نمیآمد هنر نمایی کنم؛ و یکی از آرزوهای محالم هم این است که روزی رقص آذری یاد بگیرم. ولی نمیدانم چرا بعضی موقعها مردم اینقدر اصرار دارند دست و پا زدن من را تماشا کنند! اگر شما خیلی با ناتوانیهای من حال میکنید، یک بار هم جرات کنید و اصرار کنید که یک دهن برایتان بخوانم، آنوقت تمام خوردهحسابهایم را با استخوانهای حلزونی گوشتان صاف میکنم! {مخاطبهای ِ این یکی هم اینجا را نمیخواند}
4- من کسانی را که صبحها سخت از خواب بیدار میشوند و زنگ موبایلشان صـِرفَن صرف ِ بیدار کردن بقیه میشود هرگز نمیبخشم! {اینطوری نبودم، ولی 2 سال هم اتاقی بودن با 3 دانه از این آدمها من رو به این موضوع به شدت حساس کرده! آقایان امین، مرتضی و کیان: در "آن دنیا" از هر کدامتان 1 دور کولی میگیرم و 1 بطری دلستر لیمویی، بعد میبخشم ِتان ;). پس این مورد هم دیگر به درد نمیخورد!}
5- من در گفتگوها و گپها در جمع دوستان یا فامیل و آشنایان، فکر میکنم تا حدود خوبی بحثهای منطقی و جدی را (که معمولَن در جمع دوستان رخ میدهد) از بحثهای «همینجوری» (که بیشتر در جمعهای فامیلی رخ میدهد) تفکیک میکنم. منظورم از بحثهای «همینجوری»، یک بازی کلامی است که بین مردم در میهمانیها و ملاقاتها رخ میدهد و در آن مثلَن آقای الف به «اینها» فحش میدهد، آقای ب تایید میکند؛ آقای ب حساب میکند که سال فلان گوشت کیلویی چند بود، الان چند شده، این یعنی فلان برابر، و آقای الف تایید میکند! و دوباره با هم به «اینها» فحش میدهند. یا بحثهایی که در آن خانم الف میگوید زوج هر کس در سرنوشت آن نوشته شده است و خانم ب هم برایَش شاهد میآورد! خلاصه بحثهایی که به غیر از چند اختلاف جزئی همه با هم موافق َند و کلَن با هم صفا میکنند و امتیاز روانی میگیرند! شاید اسمَش را میگذاشتم «بحثهای در تاکسی» بهتر بود. من در این جور بحثها معمولَن سعی میکنم کنار باشم و حرفی نزنم (خودسانسوری میکنم). مشکل از جایی آغاز میشود، که این جمع یک دفعه بر میگردند و نظر من را هم جویا میشوند؛ و شاید تا حدودی هم دنبال جواب خاص و در عین حال تایید کنندهای هستند. اگر ذهنیاتَم را واقعَن ابراز کنم، مجبورم با کله بروم توی کل بحثشان و صریحَن بگویم که دارید چرت و پرت میگویید! اگر جواب چرت بدهم و تایید کنم هم، یک صدایی در مغزم میپیچد که این چرت و پرتها چیست که میگویی!؟ تا به حال هر وقت هم سعی کردهام جوابم چیزی بین این دو باشد؛ هم خودم به شدت احساس حماقت و چرندگویی کردهام و همچنین نظرم هم احمقانه و غیرقابل فهم از آب در آمده، در هر صورت یا از جمعشان اخراج شدهَم یا احمق جلوه کردهام. پس مشکل من در این مورد این است که عمیقا تقاضا میکنم من را به چنین بحثهایی دعوت نکنند! {مخاطب این مورد هم بعید میدانم اصلا فهمیده باشد، منظورم چیست! گفتم که؛ این بازی کمکی به من نمیکند}
1- من از روبوسی با مذکرها خوشم نمیآید؛ مخصوصَن با نوع ِ پشمالوهای َش؛ و مخصوصَن با پشمالوهای ِ تیز!! با مونثها هم، که اسلام و بانو توام َن دست و بالمان را بستهاند! {ببینید! نوشتن این مطلب هیچ فایدهای ندارد. کسانی که بنده را هـِی میگیرند، ماچ میکنند، اینجا را نمیخوانند و آنها که میخوانند یا من را نمیبینند، یا مونث َند، یا خارج! 2-3 ماه ِ دیگر هم که، داخل را به قصد خارج ترک میکنم، و آنجا دیگر دوستان مذکر جرات نمیکنند بنده را ماچ کنند! دوستان مونث هم که کلَن جرات نمیکنند!!}
2- من از شوخیهای فیزیکی (بهش میگویند «شوخی شهرستانی») خوشم نمیآید؛ مخصوصَن آن نوعی که موبایل-در-جیب بیندازن َت در حوض! {مخاطبهای ِ این یکی دستشان دیگر به من نمیرسد!}
3- من خوشم نمیآید مجبورم کنند به انجام کاری که بلد نیستم! مخصوصَن اگر این کار رقصیدن باشد! باور کنید من با رقصیدن هیچ مشکلی ندارم و کلی هم از تماشای رقصهای قشنگ لذت میبرم، خودم هم اگر بلد بودم احتمالَن بدم نمیآمد هنر نمایی کنم؛ و یکی از آرزوهای محالم هم این است که روزی رقص آذری یاد بگیرم. ولی نمیدانم چرا بعضی موقعها مردم اینقدر اصرار دارند دست و پا زدن من را تماشا کنند! اگر شما خیلی با ناتوانیهای من حال میکنید، یک بار هم جرات کنید و اصرار کنید که یک دهن برایتان بخوانم، آنوقت تمام خوردهحسابهایم را با استخوانهای حلزونی گوشتان صاف میکنم! {مخاطبهای ِ این یکی هم اینجا را نمیخواند}
4- من کسانی را که صبحها سخت از خواب بیدار میشوند و زنگ موبایلشان صـِرفَن صرف ِ بیدار کردن بقیه میشود هرگز نمیبخشم! {اینطوری نبودم، ولی 2 سال هم اتاقی بودن با 3 دانه از این آدمها من رو به این موضوع به شدت حساس کرده! آقایان امین، مرتضی و کیان: در "آن دنیا" از هر کدامتان 1 دور کولی میگیرم و 1 بطری دلستر لیمویی، بعد میبخشم ِتان ;). پس این مورد هم دیگر به درد نمیخورد!}
5- من در گفتگوها و گپها در جمع دوستان یا فامیل و آشنایان، فکر میکنم تا حدود خوبی بحثهای منطقی و جدی را (که معمولَن در جمع دوستان رخ میدهد) از بحثهای «همینجوری» (که بیشتر در جمعهای فامیلی رخ میدهد) تفکیک میکنم. منظورم از بحثهای «همینجوری»، یک بازی کلامی است که بین مردم در میهمانیها و ملاقاتها رخ میدهد و در آن مثلَن آقای الف به «اینها» فحش میدهد، آقای ب تایید میکند؛ آقای ب حساب میکند که سال فلان گوشت کیلویی چند بود، الان چند شده، این یعنی فلان برابر، و آقای الف تایید میکند! و دوباره با هم به «اینها» فحش میدهند. یا بحثهایی که در آن خانم الف میگوید زوج هر کس در سرنوشت آن نوشته شده است و خانم ب هم برایَش شاهد میآورد! خلاصه بحثهایی که به غیر از چند اختلاف جزئی همه با هم موافق َند و کلَن با هم صفا میکنند و امتیاز روانی میگیرند! شاید اسمَش را میگذاشتم «بحثهای در تاکسی» بهتر بود. من در این جور بحثها معمولَن سعی میکنم کنار باشم و حرفی نزنم (خودسانسوری میکنم). مشکل از جایی آغاز میشود، که این جمع یک دفعه بر میگردند و نظر من را هم جویا میشوند؛ و شاید تا حدودی هم دنبال جواب خاص و در عین حال تایید کنندهای هستند. اگر ذهنیاتَم را واقعَن ابراز کنم، مجبورم با کله بروم توی کل بحثشان و صریحَن بگویم که دارید چرت و پرت میگویید! اگر جواب چرت بدهم و تایید کنم هم، یک صدایی در مغزم میپیچد که این چرت و پرتها چیست که میگویی!؟ تا به حال هر وقت هم سعی کردهام جوابم چیزی بین این دو باشد؛ هم خودم به شدت احساس حماقت و چرندگویی کردهام و همچنین نظرم هم احمقانه و غیرقابل فهم از آب در آمده، در هر صورت یا از جمعشان اخراج شدهَم یا احمق جلوه کردهام. پس مشکل من در این مورد این است که عمیقا تقاضا میکنم من را به چنین بحثهایی دعوت نکنند! {مخاطب این مورد هم بعید میدانم اصلا فهمیده باشد، منظورم چیست! گفتم که؛ این بازی کمکی به من نمیکند}
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

